الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
42
الغدير ( فارسي )
دشمن او را گريزاندى ! ترا سياست و چنين و چنان خواهم كرد . بنى اسد نزد وى گرد آمدند و گفتند : ترا بر زن فريب خوردهء خاندان ما ، راهى نيست . خالد از آنان ترسيد و زن را رها كرد . ( در همان هنگام كه كميت به خانهء ابى وضاح درآمد ، زاغى بر ديوار خانه نشست و نوا درداد ، كميت به ابى وضاح گفت : مرا دستگير خواهند كرد و ديوار خانه ات فرو مىريزد ، ابى وضاح گفت : سبحان اللَّه انشاء اللَّه چنين نخواهد شد . كميت از علم زجر ( كهانت ) خبر داشت گفت : به ناچار بايد مرا به جاى ديگرى ببرى . او را به نزد « بنى علقمه » كه آنها نيز شيعه بودند آورد و كميت آنجا ماند . و هنوز بامداد برنيامده بود كه ديوارى كه زاغ بر آن نشسته بود فرو ريخت . مستهل گفت : ( پدرم ) كميت روزگارى را به توارى گذراند . تا آنكه يقين پيدا كرد كه كمتر در جستجوى اويند ، شبى در ميان گروهى از بنى اسد و بنى تميم بيرون آمد و نامه اى براى اشراف قريش كه سرور آنان در آن روزگار « عنبسة بن سعيد بن عاص » بود ، فرستاده شخصيتهاى قريشى يكديگر را ملاقات كردند و سپس به نزد عنبسه آمدند و گفتند : اى ابا خالد ! خداى تعالى ، كرامتى به تو ارزانى داشته است و آن اينكه ، كميت بن زيد اسدى كه زبانآور « مضر » است و امير مؤمنان ! دستور كشته شدنش را داده ، گريخته و به تو و به ما روى آورده است . عنبسه گفت : به او بگوئيد به گور معاويه پسر هشام در دير « حنيناء » ( 1 ) پناهنده شود . كميت رفت و بر گور او خيمه زد ، عنبسه از آنجا گذشت و به ديدار « مسلمة بن هشام » آمد و گفت : اى ابا شاكر ! كرامتى به تو روى آورده است كه اگر به آن بگروى ، سر به ثريا مىسائى ! اگر بدانم كه آن را به انجام مىرسانى مىگويم و الَّا پنهانش مىدارم . مسلمة گفت : آن كرامت چيست ؟ عنبسه او را در جريان گذاشت و گفت : كميت شما را عموما و ترا به خصوص چنان مدح كرده است كه مانند آن مسموع نيفتاده است .
--> ( 1 ) - دير « حنيناء » : از محلههاى دمشق است . ( مترجم )